یک:من می توانم پس انجام می دهم .معمولا تزریق عوامل محرک به فرد برای فرار از بحران و رسیدن به مرحله ای که آنرا موفقیت مینامیم مهمترین قسمت کار هر فرد است بیان جملاتی همچون میتوانم پس حتما میتوانم انجام دهم دارای اعجاز نهفتهای هستند که هر فرد را در هر مرحله از خود دگرگون کرده و پیش از پیش مصمم میسازد . دو:هرگز رهایش نمی کنم . بی شک هیچ فردی نمی تواند همواره در انجام امور مورد نظر موفقیت و کامیابی را در مرحله نخست و اولین آزمایش تجربه کند پس اعتقاد به جمله هرگز رهایش نمیکنم می تواند سر آغاز محکمی برای بازگشت به چرخه تلاش و آزمایش دوباره امور باشد . سه:ازدیگران یاد می گیرم . این یادگیری می تواند شامل دو بخش عمده باشد نخست یادگیری و به نوعی عبرت از خطاهای دیگران و دوم یادگیری و الگو برداری از موقعیت های آنان ...
شیوانا با چند تن از شاگردانش همرا کاروانی راه میسپردند .در این کاروان یک زوج جوان بودند ویک زوج پیر و میانسال. زوج جوان تازه ازدواج کرده بودند و زوج پیر سالها از ازدواجشان گذشته و گرد سفید پیری بر سر و چهرهشان پاشیده شده بود .در یکی از استراحتگاها زن جوان به همرا بانوی پیر به همرا زنان دیگری از کاروان برای چیدن علف های گیاهی از کاروان فاصله گرفتند و شوهران آنها کنار شیوانا و شاگردانش در سایه نشستند و از دور مواظب آنها بودند .در این هنگام زن جوان و زن پیر روی زمین نشستند و با نارحتی به پاهای خود چسبیدند .یکی از شاگردان شیوانا به آن دو اشاره کرد و گفت آن جای که آنها ایستادهاند پر از خارههای گزنده است و اگر این خارها در پای انسان فرو روند درد زیادی را به همرا دارند .به گمانم این خارها در پای آنها فرو رفته است .مرد جوان بی خیال با خنده گفت بگذار عذاب بکشند تا دیگر هوس علف چینی به سرشان نزند !مرد پیر در حالی که چهرهاش بسیار درهم شده بود و انگاری داشت درد می کشید از جا پرید و به سمت همسرش دویدو به کمک او رفت .مرد جوان هم با خنده دنبال او رفت تا به همسرش کمک کند شب هنگام موقع استراحت شیوانا با شاگردانش کنارآتش نشسته بودند و راجع به وقایع روزانه صحبت میکردند .شیوانا در حین صحبت گفت متوجه شدید مرد پیر چقدر همسرش را دوست دارد ؟!حتی بیشتر از مرد جوان؟! یکی از شاگردان با تعجب گفت ازکجا فهمیدید که عشق مرد پیر بیشتر از جوان بود ؟!هر دو برای کمک نزد همسرانشان شتافتند ؟شیوانا تبسمی کرد گفت: از روی چهرهشان !مرد پیر وقتی متوجه شد به پای همسرش خار گزنده فرو رفته همان لحظه درد تمام وجودش را فرا گرفت و چهره اش در هم رفت و چنان از جا پرید انگار همزمان او هم به پایش خار فرو رفته است و همپای همسرش داشت زجر می کشید .اما مرد جوان با وجودی که زن جوانش داشت عذاب می کشید با او "هماحساس" نبود و درد او را درک نمیکرد و می خندید و جملاتی می گفت تا خودس را توجیه کند و همسرش را سزاوار نارحتی بداند .
عشق واقعی یعنی نارحت شدن از درد محبوب و شاد شدن از شادی او...
استاد شیوانا مسغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود .اما خود می دانست این موضعی است که به سادگی برای هر کسی جا نمی افتد چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود .شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره راببندد و گفت که تا مدتی باز نشود ... هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد پس از مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند .پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند واحساس خشنودی کردند !شیوانا پرسید :نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید ؟!شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند ...شیوانا گفت:حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید !!!تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعداد دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند :ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه میشود و باز نیازمند تهویهمیشویم!شیوانا گفت : خب حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید.
در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا میشود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته میشوند که بهتر کردن و ارتقا آنرا فراموش میکنند و چون با فرهنگشان مخلوط میشود نسبت به آن تعصب پیدا میکنند .
مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند...
روزی پسر بچهای نزد شیوانا رفت و گفت"مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد خواهر کوچکم را قربانی کند .لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید .شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست وپای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد .جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود .شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش میگیرد و میبوسد .اما در عین حال میخواهد کودکش را بکشد تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت فراوانی رابه زندگی او ارزانی دارد .شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند .زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند .تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد .شیوانا تبسمی کرد گفت اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست .چون تصمیم به هلاکش گرفته ای .عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفتهای دختر نازنینات را بکشی .بت اعظم که احمق نیست او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری واگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی .هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا وبدبختی هم گریبانت را بگیرد!زن مکث کرد .ودست وپای دخترک را باز کرد او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود. به سمت پله سنگی معبد دوید .اما هیچ اثری از کاهن بعبد نبود. میگویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید.
هوش هیجانی به شما می آموزد که به درون خود نگاه کنید قبل از اینکه دهانتان را برای برقراری ارتباط باز کنید و به شما یاد میدهد تا بفهمید که علت رفتارهای دیگران چیست .اکثر محققان ادعا کردهاند که هوش هیجانی قابل آموزش دادن و یادگیریست و حتی مهمترین مزیت هوش هیجانی در برابر هوش شناختی را این نکته میدانند که قابلیتهای هیجانی اساسی میتوانند یاد گرفته شوند .
جوانی نزد شیوانا رفت و گفت "مدتی است دلبسته دختری شدهام اما از آن جای که هنوز به حقیقت این عشق ایمان کامل ندارم به او نزدیک نشدهام اما از یک نکته هراس دارم آن این است که آن دختر همین رفتاری که با من دارد با دیگری هم داشته باشد همین نگاه ها همینلبخندها و...! ای بزرگ تو بگو چگونه میتوانم به این هراس پاسخی قانع کننده بدهم ؟ و چگونه میتوانم باور کنم که او جفت من است یا اینکه ...؟ شیوانا بعد از اندکی تامل در پاسخ گفت"
آنکس را که دوست دارید آزاد بگذارید ...اگر متعلق به تو باشد به پیش تو باز میگردد ...وگرنه از اول هم بری تو نبوده است .
پسر جوانی دست دختر جوان را گرفت و در مجلسی که شیوانا حضور داشت با صدای بلند خطاب به شیوانا گفت استاد !من و همسرم تصمیم گرفته ایم صاحب فرزند نشویم و به صورت مجرد از زندگی لذت ببریم و بی جهت زحمت و مصیبت تولد و بزرگ کردن بچه را متقبل نشویم .به نظر شما این گونه لذت بردن از کاینات اشکالی دارد ؟شیوانا نگاهی به آن دو زوج جوان کرد و با تبسم گفت اگر خوب در طبیعت و کاینات دقیق شوید می بینید که تمام تلاش هستی و هدف خلقت این است که شرایط را برای تولد یک موجود جدید از نسل قبل فراهم کند کاینات در چرخش است نه برای اینکه این های که دنیا آمده اند و بزرگ شده اند را حمایت کند بلکه بزرگترها را زنده نگه می دارد و به آنها اجازه لذت بردن از زندگی می دهد فقط برای اینکه شرایط تولد رشد و نمو نسل بعدی را حفظ کنند شما دو نفر با این تصمیمی که گرفته اید نقش خود را از صحنه کاینات حذف کرده اید پس طبیعی است که بخش زیادی از لذت ها و خوشی های کاینات را از دست خواهید داد اگر می خواهید خود را به بهانه لذت بردن وراحت شدن از خوشحالی هایی واقعی و حقیقی کاینات محروم کنید دیگر خود می دانید . خود کاینات در مورد شما تصمیم خواهد گرفت.
مزرعه داری نزد شیوانا آمد و خواست برای حل مشکلش به مزرعه او بیاید .شیوانا نزد او رفت .مزرعه دار شیوانا را به سرزمین کشاورزی اش برد وبا نشان دادن سوراخ های بزرگی که در زمین ایجاد شده بود گفت:به تازگی نوعی گراز به مزرعه های این سمت دهکده حمله می کند و محصولات ما را از ریشه در آورده و می خورد و زمین ها را به این شکل در می آورد .من هفت پسر و سه داماد دارم که همگی مردانی بزرگ و ورزیده هستند .اما همه آنها از رودررو شدن با گراز می ترسند و به محض اینکه خبردار می شوند گرازها آمده اند به بهانه ای فرار می کنند .اما این همسایه ما فقط دو پسر دارد ام همین دو پسر آن چنان به گرازهای مهاجم مزرعه خودشان حمله میکنند که گرازهای مزرعه من نیز از ترس آنها پا به فرار می گذارند .به من بگویید علت ترس بچه ها وداماد من چیست؟"شیوانا به مرد گفت شب را در منزل او می ماند تا از نزدیک با فرزندان داماد هایش صحبت کند .شب که شد بعد از صرف شام پدر بزرگ خانواده بچه ها را دور خود جمع کرد و شروع به تعریف داستان هایی وحشتناک و هراس آور از جنگ گذشتگان با حیوانات درنده نمود .آن قدر با آب وتاب قصه تعریف می کرد که همه مات و مبهوت داستان های او شده بودند .صبح روز بعد شیوانا از مزرعه دار خدا حا فظی کرد و به او گفت که باید به مدرسه برگردد .مزرعه دار با تعجب گفت:اما شما دلیل ترس فرزندان من و شجاعت بچه های همسایه را نگفتید ؟شیوانا با لبخند گفت:دلیل ترس بچه های تو قصه های است که پدر بزرگ هر شب در گوش آنها می خواند .این قصه ها بین گرازها و ذهن بچه های تو قرار میگیرند و آنها قبل از روبرو شدن با حیوانات وحشی از داستانی که شنیده اند آنقدر وحشت زده می شوند که بلافاصله پا به فرار می گزارند .بچه های همسایه شجاع اند و درست عمل می کنند چون پدر بزرگ قصه گو ندارند و اگر هم دارند آن قصه گو داستان های خوب و آرام بخش برایشان نقل می کند .مشکل تو گرازها نیستند قصه هایی است که آخر شب برای بچه هایت تعریف می شود .قصه را متوقف کن همه چیز به وضع عادی بر می گردد"
مغز هرگز نمی خوبد !این را می توان با اندازه گیری امواج بیوالکتریکی ساطع از مغز سنجید هر حالت روحی که انسان تجربه کند فورا بصورت ترکیبی از چند موج فرکانس پایین با شدت و فرکانس مختلف از مغز متششع می شود در واقع بین حالت روحی که یک فرد تجربه می کند و امواج مغزی او تناظری یک به یک و مستقیم وجود دارد .تناظری که بر اساس آن نم افزار بیو فیدبک شکل گرفته است .فیدبک در علم کنترل به معنای برگشت دادن خروجی به ورودی برای رسیدن به یک حالت خاص است در نرم افزار بیوفید بک همین اتفاق روی امواج مغزی رخ میدهد به این ترتیب که ابتدا بر اساس آزمونهای تجربی امواج ساطع از مغز افراد در حالات روحی مختلف اندازه گیری و تجزیه تحلیل می شود و سپس همان امواج مجددا با همان شکل و ریتم و شدت و البته به صورت امواج صوتی و به کمک نرمافزار بازسازی و ایجاد می گردد .سپس به کمک هدفون با کیفیت عالی به مغز بازگردانده میشود سلول های مغز وقتی با همان موج آشنای قبلی شروع به لرزش می کنند بی اعتنا به اینکه این موج کجاست به طور خود به خود شروع به بازسازی و زنده سازی همان حالت روحی و احساسی متناظر با موج جدید میکنند و نتیجه معجزه ای است که همه را به حیرات وا می دارد !