دردها را همه درمان اینجاست
روانشناسی

 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟”
شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟”
شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود!
این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”
در انتظار سرمایه
روزی شیوانا از نزدیک مزرعه ای می گذشت. مرد میانسالی را دید که کنار حوضچه نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است.شیوانا کنار مرد نشست و علت افسردگی اش را جویا شد. مرد گفت:”این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه ای بودم که این حوضچه را لایروبی و تمیز کنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد کنم . این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است که هنوز چنین سرمایه ای نصیبم نشده است .
بچه هایم در فقر و دست تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن به سرمایه لازم برای آماده سازی این حوض بزرگ هر روز کم رنگ تر و محال تر می شود. ای کاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه ای هم می داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نیاز خانواده ام را بیرون بکشم.”
شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی کوچکی را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: “چرا از آن جا شروع نمی کنی. هم کوچک و قابل نگهداری است و هم می تواند دستگرمی خوبی برای شروع کار باشد.”
مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: “من می خواستم با این حوض بزرگ شروع کنم تا به یک باره به ثروت عظیمی برسم و شما آن حوضچه کوچک سنگی را به من پیشنهاد می کنید. آن را که همان ده سال پیش خودم به تنهایی می توانستم راه بیندازم.”
شیوانا سری تکان داد و گفت: ” من اگر جای تو بودم به جای دست روی دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوی بزرگم را تمرین می کردم تا کمرنگ نشود و از یادم نرود!”
مرد میانسال آهی کشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه کوچک رفت تا خودش را سرگرم کند.
چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند که مردی با یک گاری پر از خرچنگ خوراکی نزدیک مدرسه ایستاده و می گوید همه این ها را به رایگان برای مدرسه هدیه آورده است و می خواهد شیوانا را ببیند.
شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است که آرزوی پرورش ماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسال گفت: “شما گفتید که اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می کردید. من هم تصمیم گرفتم چنین کنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم که آبی که حوضچه را پر می کند از چشمه ای زیر زمینی و متفاوت می آید و املاح آن برای پرورش ماهی اصلاً مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همین دلیل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زیادی رسیدم. ای کاش همان ده سال پیش همین کار را می کردم و این قدر به خود و خانواده ام سختی نمی دادم.”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:”حال می خواهی چه کنی؟” . مرد گفت: “ثروت حاصل از این حوضچه سنگی و پرورش میگو تمام خانواده مرا کفایت می کند. می خواهم از این به بعد در راحتی و آسایش به پرورش میگو در حوضچه سنگی کوچک بپردازم.” شیوانا تبسمی کرد و گفت: “من اگر جای تو بودم با سرمایه ای که اکنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ می رفتم و در آن پرورش ماهی را هم شروع می کردم. مردم این دهکده و دهکده های اطراف به ماهی نیاز دارند و حوض بزرگ تو می تواند بسیاری را از گرسنگی نجات دهد.”

 



تاریخ: یک شنبه 27 فروردين 1391برچسب:,
ارسال توسط سنه

 مردي ثروتمند پسر سر به هوا و بد رفتارش را نزد شيوانا آورد تا او را در مدرسه خودش بپذيرد و به او درس زندگي بياموزد. پسر به شدت با حضور در مدرسه مخالف بود اما پدر به زور او را وادار مي‌كرد در مدسه ثبت نام كند.
شيوانا از مرد پرسيد: «چرا مدرسه ما را انتخاب كردي، در حالي كه مي داني اينجا به درد پسر سر به هوا و بازيگوش تو نمي‌خورد؟» پدر گفت: «چون مي‌خواهم پسرم رشد كند و تربيت شود و به شخصي لايق و درستكار تبديل گردد. براي اين كار حاضرم براي او هرچه لازم است سكه طلا خرج كنم و هرچه را ضروري است براي او بخرم. هر شرايطي را كه بخواهيد حاضرم براي او فراهم سازم. فقط چون تعداد افراد صالح و روشن ضمير در مدرسه شما زياد هستند، خواستم او در اين مدرسه درس بياموزد تا سر براه شود و رفتارهاي ناپسندش را كنار بگذارد. در يك كلام مي‌خواهم رشد كند و از اين چيزي كه هست جدا شود!»
شيوانا مرد ثروتمند را به مرغداني مدرسه برد؛ در آنجا مرغي را نشان داد كه روي تخم‌هايي نشسته بود؛ مرغ را كناري زد و تخمي را برداشت و مقابل خورشيد گرفت و جنين داخل آن را به مرد نشان داد و گفت: «اين جا را نگاه كن، درون اين تخم جوجه است كه دارد تقلا مي‌كند و از درون به پوسته نوك مي‌زند تا آن را سوراخ كند و بيرون بيايد؛ جوجه براي اين كه رشد كند خودش بايد به وقت خودش از درون به اين پوسته آهكي ضربه بزند؛ هر نوع ضربه زدن از بيرون به تخم باعث شكسته شدن زود هنگام آن و مرگ جنين جوجه مي‌شود. من و تو اگر مانند اين مرغ بهترين محيط را براي رشد فرزندت فراهم كنيم ولي او خودش نخواهد كه از درون رشد كند، هرگز تولدي صورت نخواهد گرفت. 
از مدرسه من براي پسر تو كاري ساخته نيست، چون خودش طالب آمدن به اين جا نيست؛ هروقت خودش علاقمند شد آن وقت بيا تا بهترين محيط را براي رشد او آماده كنم. هميشه به خاطر داشته باش رشد واقعي از درون است. كمك از بيرون وقتي با طلب دروني همراه نباشد فقط اوضاع را از قبل بدتر مي‌سازد.»

ر



تاریخ: پنج شنبه 24 فروردين 1391برچسب:,
ارسال توسط سنه

 

 

ویلیام جیم سایدیس، باهوش ترین فرد تاریخ بود که توانست در یک سالگی بنویسد، در ۵ سالگی به ۵ زبان رایج دنیا صحبت کند و در ۱۱ سالگی استاد دانشگاه هاروارد شد.

سایدیس در سال ۱۸۹۸ در آمریکا به دنیا آمد و در سن ۴۶ سالگی نیز از دنیا رفت.

او توانایی خارق العاده ای در یادگیری ریاضیات و زبان داشت. اولین بار به خاطر رشد مغزی زود هنگام نامش بر سر زبان ها افتاد و بعدها به خاطر تمرکز بر روی ذهنش به شهرت رسید اما در نهایت خود را از انظار عمومی دور کرد و از ریاضیات هم دلزده شد و با چندین نام مستعار مطلب می نوشت. از دیگر ویژگی های او این است که می توانست در ۱۸ ماهگی نیویورک تایمز بخواند و در ۸ سالگی به ۸ زبان صحبت کند. جالب اینکه بعدها خودش زبان دیگری را به وجود آورد که نامش را VENDERGOOD گذاشت.

ناگفته نماند، ضریب هوشی انسان های نابغه بین ۱۵۵ تا ۲۰۰ است ولی سایدس در این زمینه رکورد باهوش ترین های دنیا را شکسته است.

برای نمونه بد نیست بدانید که ضریب هوشی گالیله را ۱۸۰ تخمین می زنند و ضریب هوشی بیل گیتس بنیان گذار شرکت نرم افزاری مایکروسافت نیز ۱۶۰ است.

 





تاریخ: پنج شنبه 24 فروردين 1391برچسب:,
ارسال توسط سنه
1 اگر می دانید یا تصور می کنید که می توانید کاری را انجام د دهید، پس دست به کار شوید 2. اگر کسی در راه رسیدن به رؤیاهایش با اطمینان به پیش رود . موفقیتی خارق العاده تجربه خواهد کرد 3. انسان همان چیزی است که خود باور دارد. 4. منتظر باشید که با مشکلات به عنوان بخش چاره ناپذیر زندگی رویارو شوید همین که با آن مواجه شدید، سرتان را بالا نگه دارید و در چشمانش خیره شوید و بگویید : من از تو برترم ، پس نمی توانی مغلوبم کنی. 5. وقتی که از آنچه داریم می بخشیم ، آماده ایم آنچه را نیازداریم بگیریم. 6. ممکن است فکر خلاق فقط بدین معنا باشد که متوجه شویم در کارهایی که قبلاً انجام داده ایم، دیگر فضیلتی وجود ندارد . 7. هرگز نباید فراموش کرد که خواستن ، کوشیدن است و اراده ، گذرگاه عمل 8. انسانهای بزرگ اراده دارند وانسانهای ضعیف آرزو. 9. آن کس که به نفس خویش اعتماد دارد اعتماد دیگران را هم بر می انگیزد. 10. اگر به هنگام سخنرانی دستپاچه می شوید ، نگاه خود را روی یک چهره مهربان و دوستانه و مشوق متمرکز کنید. 11. تا می توانید در نهایت خود سازی با خود بسازید. 12.در هر مورد که در مقابل ترس می ایستید و با آن مقابله می کنید، توانایی شهامت و اعتمادبه نفس شما افزایش می یابد. بعد از آن می توانید به دنبال انجام کارهایی بروید که فکرمیکردید توانایی انجامش را ندارید. 13.تغییر و رشد ، زمانی روی می دهد که انسان خود را به خطر بیندازد و جرئت کند باتجربه هایی درگیر شود که زندگی اش در گرو آنها باشد.


تاریخ: پنج شنبه 24 فروردين 1391برچسب:,
ارسال توسط سنه

پسري جوان که يکي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت. شيوانا نام او را "ابر نيمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي زدند. روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شيوانا از "ابر نيمه تمام" پرسيد:" چطور فهميدي که عاشق شده اي؟!"
پسر گفت:" هرجا مي روم به ياد او هستم. وقتي مي بينمش نفسم مي گيرد و ضربان قلبم تند مي شود. در مجموع احساس خوبي نسبت به او دارم و بر اين باورم که مي توانم بقيه عمرم را در کنار او زندگي کنم!"
شيوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نيز مجبور است به پدرش در کار آشپزي کمک کند. آيا تصور مي کني مي تواني با کسي ازدواج کني که براي بقيـه همکلاسي هايت غذا مي پزد و ظرف هاي غذاي آنها را تميز مي کند."
"ابرنيمه تمام" کمي در خود فرو رفت و بعد گفت:" به اين موضوع فکر نکرده بودم. خوب اين نقطه ضعف مهمي است که بايد در نظر مي گرفتم."
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!"
دو هفته بعد "ابر نيمه تمام" نزد شيوانا آمد و گفت که نمي تواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند. هر جا مي رود او را مي بيند و به هر چه فکر مي کند اول و آخر فکرش به او ختم مي شود." شيوانا تبسمي کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخيم و کلفت شده است. به راستي بد نيست که همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. آيا به زيبايي نه چندان زياد او فکر کرده اي! شايد علت اين که تا الان ترديد کرده اي و قدم پيش نگذاشته اي همين کم بودن زيبايي او باشد؟!" پسر کمي در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! اين دخترک کمي هم پير است و چند سال ديگر  شکسته مي شود. آن وقت من بايد با يک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر است و التهابي گذرا بيش نيست پس بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!"
پسرک راهش را کشيد و رفت. يکي از شاگردان خطاب به شيوانا گفت که چرا بين عشق دو جوان شک و ترديد مي اندازيد و مانع از جفت شدن آنها مي شويد. شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست. عشق لازم است و "ابر نيمه تمام" هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر آشپز دوست دارد."
يک ماه بعد خبر رسيد که "ابر نيمه تمام" بي اعتنا به شيوانا و اندرزهاي او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسري خود انتخاب کرده است و چون شغلي نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
يکي از شاگردان نزد شيوانا آمد و در مقابل جمع به بدگويي "ابر نيمه تمام" پرداخت و گفت: " اين پسر حرمت استاد و مدرسه را زير پا گذاشته است و به جاي آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزي رفته است. جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيد؟!"
شيوانا تبسمي کرد و گفت:"ديگر کسي حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه "ابر نيمه تمام" بگويد. از اين پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسيد. او اکنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."




تاریخ: چهار شنبه 23 فروردين 1391برچسب:,
ارسال توسط سنه

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی
ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 24
بازدید هفته : 36
بازدید ماه : 35
بازدید کل : 22337
تعداد مطالب : 40
تعداد نظرات : 2
تعداد آنلاین : 1

Alternative content