مردي ثروتمند پسر سر به هوا و بد رفتارش را نزد شيوانا آورد تا او را در مدرسه خودش بپذيرد و به او درس زندگي بياموزد. پسر به شدت با حضور در مدرسه مخالف بود اما پدر به زور او را وادار ميكرد در مدسه ثبت نام كند.
شيوانا از مرد پرسيد: «چرا مدرسه ما را انتخاب كردي، در حالي كه مي داني اينجا به درد پسر سر به هوا و بازيگوش تو نميخورد؟» پدر گفت: «چون ميخواهم پسرم رشد كند و تربيت شود و به شخصي لايق و درستكار تبديل گردد. براي اين كار حاضرم براي او هرچه لازم است سكه طلا خرج كنم و هرچه را ضروري است براي او بخرم. هر شرايطي را كه بخواهيد حاضرم براي او فراهم سازم. فقط چون تعداد افراد صالح و روشن ضمير در مدرسه شما زياد هستند، خواستم او در اين مدرسه درس بياموزد تا سر براه شود و رفتارهاي ناپسندش را كنار بگذارد. در يك كلام ميخواهم رشد كند و از اين چيزي كه هست جدا شود!»
شيوانا مرد ثروتمند را به مرغداني مدرسه برد؛ در آنجا مرغي را نشان داد كه روي تخمهايي نشسته بود؛ مرغ را كناري زد و تخمي را برداشت و مقابل خورشيد گرفت و جنين داخل آن را به مرد نشان داد و گفت: «اين جا را نگاه كن، درون اين تخم جوجه است كه دارد تقلا ميكند و از درون به پوسته نوك ميزند تا آن را سوراخ كند و بيرون بيايد؛ جوجه براي اين كه رشد كند خودش بايد به وقت خودش از درون به اين پوسته آهكي ضربه بزند؛ هر نوع ضربه زدن از بيرون به تخم باعث شكسته شدن زود هنگام آن و مرگ جنين جوجه ميشود. من و تو اگر مانند اين مرغ بهترين محيط را براي رشد فرزندت فراهم كنيم ولي او خودش نخواهد كه از درون رشد كند، هرگز تولدي صورت نخواهد گرفت.
از مدرسه من براي پسر تو كاري ساخته نيست، چون خودش طالب آمدن به اين جا نيست؛ هروقت خودش علاقمند شد آن وقت بيا تا بهترين محيط را براي رشد او آماده كنم. هميشه به خاطر داشته باش رشد واقعي از درون است. كمك از بيرون وقتي با طلب دروني همراه نباشد فقط اوضاع را از قبل بدتر ميسازد.»
ر
نظرات شما عزیزان: